رضا قليخان هدايت

1972

مجمع الفصحاء ( فارسي )

هم در صفت مسافرت و فلكيّات و مدح استاد عنصرى گفته به نام خداوند يزدان اعلى * كه داراى دهر است و دادار مولى مليك سماوات و خلّاق ارضين * به فرمان او هرچه علوى و سفلى نشستم بر آن ناقهء آل پيكر * فگندم بر او نطع و دلو و مصلّى سپردم به دو من قفارى كه گفتى * نشسته است ديوى به زير هر اصلى به هر جانب از برف بر كوه صدى * به هر گوشه از ميغ بر كوه و صلى ز كف گشته هر چاهسارى چو رودى * ز يخ گشته هر آبگيرى چو طبلى سم اسب در دشت مانند ماهى * شده ماه بر چرخ مانند نعلى شبى پاى طاوس در پر كشيده * به لؤلوئى پيوسته هر سهل و جبلى فلك همچو پيروزه‌گون تخته نردى * ز مرجانش مهره ز لؤلؤش خصلى شده نسر واقع بسان سه بيضه * شده نسر طاير چنان شاخ نخلى مهين دختر نعش چون صولجانى * كهين دختر نعش مانند قفلى جدى هم بكردارهء چشم زنگى * سهى هم بكردارهء چشم نملى شده شعريانش چنان چشم مجنون * شده فرقدانش چو دو خدّ ليلى مه صبحگاهى چنان قرن ثورى * مه منكسف همچنان سمّ بغلى شده زهره همچون ز ياقوت سرّى * شده مشترى همچو بيجاده لعلى ثريّا چنان دستهء تير بسته * كه پيكانها پيش و پنهانش نبلى عوانا چو يك خوشه انگور زرّين * و يا چون مرصع به ياقوت رطلى شهب همچو افكنده از نور نيزه * و يا چون ز چرخى رها گشته حبلى چو سهلى بريدم رسيدم به وعرى * چو وعرى بريدم رسيدم به سهلى بر اميد ديدار استاد فاضل * چراغ هدايات و نور تجلّى همش كنيت نيك و هم نام فرّخ * همش نام پيغمبر ربّ اعلى